تبليغاتX
شما که غریبه نیستید...

شما که غریبه نیستید...

آشنایید!

ﻧﻮﺭ ﺩﻝ ﻣﻦ ﺯ ﻋﮑﺲ ﺭﻭﯼ ﺗﻮﺳﺖ*


*ﻋﻄﺎﺭ


برچسب‌ها: عکاسی, گلدان‌های من
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:7  توسط فاطیما  | 

با این گل، بهار شده است!

این اژدرِ من است که گل داده!


"شاید به‌درد‌بخور" نوشت:

- چگونه قسمتی از یک عکس را رنگی نگه داشته و بقیه را سیاه و سفید کنیم؟

۱- با ابزار quick selection tool قسمتی را که می‌خواهید رنگی باشد، انتخاب کنید.

۲- راست کلیک کنید. select inverse را انتخاب کنید. حالا یک layer ایجاد می‌شود که شامل قسمت رنگی است.

۳- بقیه عکس را از قسمت image > adjustment > black & white سیاه و سفید کنید.

۴- نتیجه را ذخیره کنید!


برچسب‌ها: گلدان‌های من, عکاسی
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 10:45  توسط فاطیما  | 

خوشحال و شاد و خندانم!

به من می‌گفتن کنکور قبول شدی انقدر خوشحال نمی‌شدم! (+)

 


برچسب‌ها: معلّی, نقاشی‌خط
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 20:20  توسط فاطیما  | 

زان روزنه نظر کن*



«اوه، فرستادن این همه اطلاعات به داخل مغز، آن هم از یک روزنه‌ی سه میلیمتری وسط عنبیه، چه مشقت بی‌پایانی است!»
** این مشقت بی‌پایان البته دو ماه دیگر پایان می‌یابد ولی حال و روزم را چنان به هم ریخته که روزی صد بار آرزو می‌کنم «کاش می‌شد با چشمانم همه چیز را ببلعم.» خدا نصیب گرگ بیابان نکند این کنکور را.
آدمی نیاز به یک سری "روزنه" -من این طوری صدایشان می‌کنم- دارد برای فرار از این مشقت‌های بی‌پایانِ روزمرگی (و باپایانِ کنکور، البته). روزنه‌هایی که هرچند ساعت یک بار از میانشان یک دنیای دیگر را دید بزنی تا "تازه" شوی. سرِحال بیایی. وقت‌گیر هم نباشد. کاغذی و قلمی دم دستت بگذاری و چیزی بنویسی، حال این روزها را مثلاً؛ طرحی بزنی. داستان بخوانی؛ از آن بهتر همشهری داستان را. با کاغذ، اردک و فیل درست کنی در ابعاد مختلف. سودوکو حل کنی، که البته اصلاً توصیه نمی‌کنم، مخصوصاً بعد از درس. فیلم هم که البته معرف حضورتان هست، خوب هم جواب می‌دهد فقط کمی وقت می‌گیرد. حالا هر چی...فقط باشد. این وبلاگ هم یکی از این روزنه هاست.


* مولوی
** وقتی نیچه گریست، اروین.د.یالوم


برچسب‌ها: یادداشت
+ نوشته شده در  شنبه سوم دی 1390ساعت 22:5  توسط فاطیما  | 

وضعیت قرمز

              Angel of Miracles

گفتم بدوم تا تو همه فاصله ها را
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میاندیش
بگذار که دل حل کند این مسئله ها را

                                                            محمد علی بهمنی


برچسب‌ها: شعر, عکاسی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 12:49  توسط فاطیما  | 

چو شد مهر مه


دیشب خوابتو دیدم، الهه. تو مدرسه بودیم. صدات کردم، جواب ندادی. گفتی این نتیجه‌ی رفتارای خودته. گفتی تو هم به من بی‌توجهی کردی. از دستم ناراحت بودی کلی.
خواب رو فراموش کن. بذار از خاطره‌هامون بگم که چه واضح تو ذهنم موندن. همیشه مرورشون می‌کنم که یادم نره! مخصوصاً حوالی مهر؛ با لبخند و حسرت که چه خوب بود و زود تموم شد.
اون روزای مدرسه و جمع عجیب و دوست‌داشتنی‌مون... مرجان (که همیشه باهام دعوا داشت!)، معصومه (که پر از شادابی بود.)، مژگان (که همیشه می‌خندید.) زینب (که همیشه شرمنده و شیفته‌ی متانتش بودم.) زهرا (که از هر انگشتش هزارتا هنر می‌بارید!) و من و تو. هه...تقلبا یادته؟!
اون روزایی که تو و شادی برای جشن آماده می‌شدید و منم تو تمریناتون بودم. چقدر خوب سنتور می‌زدی. هرچند باید کلی بهت اصرار می‌کردیم تا برامون بزنی! هنوزم سنتورت رو داری؟ اگه ازت خیلی خواهش کنم بازم برام می‌زنی؟
اون روزای پر از ماجرای کلاس زبان و من و تو و مهلا و یه عالمه شیطونی که تو جونمون بود. یادته اون دفعه که حوصله‌ی کلاسو نداشتیم و طبقه‌ی پایین آموزشگاه موندیم؟ چه دردسری شد! همه‌ش خودمو سرزنش می‌کردم.
همه‌ی این روزا خیلی زود تموم شد. زودتر از اونی که فکرشو می‌کردیم. یادمه یه بار قرار گذاشتیم بعد از اینکه بزرگ شدیم یه روز بیایم مدرسه...۸۸/۸/۸ بود یا ۹۹/۹/۹ ؟ یادم نمیاد!
راستی یه عکس ۳×۴ ت رو از پرونده‌ی ثبت نامت تو دبیرستان کش رفتم! نیگاش که می‌کنم هی از خودم می‌پرسم چرا رفتی یه دبیرستان دیگه. هی به خودم تشر می‌زنم که چرا مانعش نشدی. خودمو مقصر می‌دونم که چرا اصرار نکردم بهت نری. انگار این دبیرستان لعنتی ما رو از هم دور کرد. ولی بازم مقصر من بودم، خب چرا بهت زنگ نمی‌زدم. گمت کردم. امیدی هم نداشتم پیدات کنم. وقتی اتفاقی زینب رو دیدم و شماره‌ت رو ازش گرفتم -باور کن- انگار خواب بودم. وقتی صداتو شنیدم داشت گریه‌م می‌گرفت. همون الهه بودی در حالی که همون الهه نبودی؛ بزرگ شده بودی. انگار غریبه‌هایی بودیم که خیلی همو می‌شناسیم. خیلی گذشته...یازده سال. دوست خوبی نبودم برات، ولی تو بودی. کاش یه بار ببینمت. بی‌تابانه انتظار اون روز رو می‌کشم.


برچسب‌ها: خاطره
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 21:16  توسط فاطیما  | 

دلخواه‌ترین چیزی که در تملک دختر است


اندوهم درخت سروی تنها بر فراز کوهی است.

                  نه بازیگر پیروزِ نمایشنامه‌ای شکسپیری...

اندوهم

     آتشی نیست که یک‌جا

                    بر ما فروبارد،

     اندوهم،

پرتو تنهایی است،

که از ستیغِ سرانگشتانِ درختان

                                  می‌درخشد...

       اندوهم باغچه‌ی دزدیده‌ی من است

                           در غارهای روحم،

       پس،اندوه،

              دلخواه‌ترین چیزی است،

              که در تملک دختر است

و من هرگز این هر دو را

                با تو قسمت نخواهم کرد!

می‌توانم نان و خانه را با تو قسمت کنم،

اما اندوه و آزادی،

        دلم، تنها به این هر دو معتاد است

                    چونان آزادی.

                                                        (غاده السمان)



برچسب‌ها: شعر
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 12:0  توسط فاطیما  | 

گلِ نازِ من!

این گلدان جدید من، «نازِ» یخی* است. هر روز صبح، دقیقاً ۱۵ تا گلِ صورتیِ نازش را باز می‌کند که عصرها موقع غروب بسته می‌شوند. رشد جمعیت در این گلدان من به طور دقیق صفر درصد است. یعنی حتی اگر همه‌ی آن ۱۵ گلِ صورتی -زبانم لال- عمرشان را به شما داده و خشک شوند؛ فردا صبح حتمنِ حتماً ۱۵ تا گل صورتی می‌دهد، بی‌بروبرگرد! با آن برگ‌های تپل و گوشتی‌اش هم حسابی در مقابل آفتاب سوزان این تابستان مقاوم است. با وجود همه‌ی این ناز و اداها که مادرم را حسابی عاشق خودش کرده، من «اژدرِ» بی‌گلم را دوست‌تر می‌دارم.


*Aptenia Cordifolia (Common Names: Baby Sun Rose, Ice Plant)


پی‌نوشت:

- چندی‌ست هوای عکاسی به سرمان زده. انقدر از این گلدان‌های بیچاره عکس گرفتم تا بالاخره فهمیدم عمق میدان یعنی چی! (روی عکس کلیک کنید تا آن را در ابعاد بزرگ ببینید.) 

من را شمعدانی‌ای بدان

در گلدانی کوچک

که بیشتر از آب و آفتاب

به تو نیاز دارد!      (از این جا)



برچسب‌ها: گلدان‌های من, عکاسی, شعر
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 16:43  توسط فاطیما  | 

دریای مرکّب


           

آیا این تصادفی است،
که در زبان عرب، حِبر*،
همان بحر است
             بعد از آن‌که تنها یک حرفش جابه‌جا شود!
آیا این تصادفی است،
که دواتم دریا می‌شود
             آن‌گاه که درباره‌ی تو می‌نویسم!

                                                   غادة السّمان


* مرکّب

پی‌نوشت:

- چه لذت‌بخش است، آن نوشتن و این نوشتن؛ هردو.


برچسب‌ها: معلّی, شعر, عکاسی
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 20:8  توسط فاطیما  | 

تاکسی‌گویه



- دخترم دانشجویی؟
- بله؟
- معلومه دانشجوی خوبی هستی. شاگرد زرنگی. بیبین...من یه چیزایی رو با یه نیگا می‌فهمم.
- چه جالب. بفرمایید آقا؛ من انقلاب پیاده می‌شم.
- دسّت درد نکنه. قابلی نداشتا. چی می‌خونی؟
- خواهش می‌کنم. فیزیک.
- خلاصه...نه این که فالگیر و رمّال پمّال و اینا باشما...نه. یه چیزی تو وجودمه...می‌فهمی؟ یه چیزی مث حس شیشم و اینا. گوشِت با منه؟
- بله.
- بذار یه چیزیو بت بگم...چون دختر خوب و خانمی هستی می‌گما. وگرنه نمی‌گفتم. خوبیت نداره این حرفا رو به هر کی بزنم...مردم جنبه ندارن فک می‌کنن کلّاشی می‌خوام بکنم. به همه نمی‌گم خلاصه. به شما می‌گم ولی. بگم؟
- بفرمایید.
- از چشات معلومه یکی رو دوس داری...نه؟ بالا رو نیگا کن...آآره...اونم دوسِت داره. ولی از من می‌شنوی به درد هم نمی‌خورین. صب کن بابا جون...صب کن...بهترش پیدا می‌شه واست.
- چشم!
- بذار یه چی دیگه هم بت بگم. تا یه ماه دیگه... نه، یه خده کمتر، یه پول درشتی گیرت میاد یا یه خونه‌ی گنده یا یه اسب...ماشین مثلاً...ماشین آخرین مدل. حواست هست؟
-بله، بله...
-دروغ نمی‌گما...یه پول قلمبه میاد دستت خلاصه. اگه دُرُس نبود که هیچ ولی اگه دُرُس بود عمو جون، یه جعبه شیرینی بیگیر...شیرینیِ ترِ خوب...بیگیر بیا سر خیابون اردیبهشت. می‌دونی که کجاس؟ الآن نشونت می‌دم...اون‌جا...بیبین...دیدی؟ آره...این‌جا سرخطمونه...آخه من خطی‌م. یادت نره ها...بیا این‌جا بگو با آقای اسماعیلی کار دارم. همه منو می‌شناسن این‌جا. باشه؟ یادت که نمی‌ره؟
- نه، چشم. حتماً! ممنون آقا. هر جا لطف کنید پیاده می‌شم.
- بیا دخترم. برو به سلامت. کرایه‌تو حساب کردی؟
- بله آقا همون اول هزاری دادم بهتون.
- آهان آهان...برو برو خدا پشت و پناهت...یادت نره ها...


مهر ۸۹ - پل‌چوبی به سمت انقلاب


برچسب‌ها: خاطره
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 17:14  توسط فاطیما  |